تبلیغات
♥ هواداران Íker Casillas♥ - یه خاطره....(این پست مخصوص فاطمه جوووووونم است)
♥ هواداران Íker Casillas♥

سلام به همه دوستای فراتر از گلم مخصوصا فاطمه جونمفاطمه جان دیگه نظر ندادم گفتم همین جا بنویسم!(شرمنده ابجی)

خب بریم سر خاطره:

من کلا همیشه خیلی تو کلاس ارومم و خیلی ساکت... ولی وقتی سوم راهنمایی بودم یکی از سال های پر خاطره و شیرینی رو داشتم!!!
ما چند تا دوست بودیم که با هم میشستیم سمت چپ سه ردیف اخر ماله ماها بووووووووود!!! (خییییییییییلی دلم براشون تنگیده) یکی از اونام مریم بود که دیگه......
یه دفعه موقع امتحان یه چیزی میگفتیم کلاس میرفت رو هوا....بعد دوستان از کلاس پرت میشدن بیرون





ادااااااااااااااااااااااااااااااامه...
چهههههههههه خاطره ها ما داشتیم....(اخه فاطمه کدومشو بگممم؟؟؟؟؟؟؟؟)
شااااااااااااااید اینی رو که میخوام بگم خوشت نیاد چون خنده دار نیست!!! (هر وقت بیاد میارم بغض میکنم چوووووون....شه)
من وقتی 14 سالم بود به حج مشرف شدم....دبیر ادبیاتمم کلا با من خیلی لج بود و بدش میومد و و و .... گفته بود بیایم خاطره تعریف کنیم من نرفتم بعدش گفت هر کی نیاد صفر رد میکنممنم مجبور شدم برم....خلاصه همه رفتند گفتند و من موندم و.....
تو چند دقیقه که نوبت من بشه هی فکر کردم اخه در مورد چی بگم؟! بعد با خودم گفتم از بهترین خاطره زندگیت باید حرف بزنی...
واااااااااای بچه ها نمی دونید چه حالی داشتم! همین الان کهیادش افتادم دوباره حالم عوض شد... خلاصه نوبت من رسید.اخه خدایا از کجا شروع کنم؟؟؟؟؟
هیچی دیگه شروع کردم:            (فاطمه من خود خاطراتم رو میگم بعد تعریف میکنم چی شد)


یه روز(وقتی پنجم بودم): پدرم با یه خبر خوب اومد خونه....وقتی گفت مارو ثبت نام کرده و داریم میریم حج از خوشحالی فقط گریه میکردم.من فکر میکردم به زودی میریم و نگو این به زودی 3-4 سال طول کشید نوبتمون بشه!!!! خب بالاخره نزدیک سفر شدیم.....کاروان جلسات متعدد میذاشت تا اشنا بشیم با همه چی..... واما اون روز نحس............

جلسه اخر بود که رئیس کاروان گفت ممکنه ویزای بعضی از زائرین نیاد(اینو که گفت یه چیزی تو قلبم مثل بمب ترکید رنگم شد گچ...انگار به دلم افتاده بود و میدونستم چه اتفاقی می افته) خب به همین جاهاش که رسیدم تو کلاس بین اون همه ادم یه دفعه اشکام جاری شد...نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم مگه میشه بیادش بیفتم و گریه نکنم؟؟؟؟ اااا ببخشید یه لحظه گوشیم داره زنگ میخوره! استپ
خلاااااااصه رئیس کاروان گفت کسی نیاد پیشم و سوالی نکنه....تا روز اخر که معلوم بشه(ما کل جلسات رو خانوادگی رفتیم فقط این جلسه اخر من و مامانم باه هم 2تایی رفتیم) هی به مامانم گفتم مامان پاشو بریم ازش بپرسیم ویزای من اووووووومده؟؟؟ مامانم گفت نهههههههههههه گفتم: مادر بخدا نمی تونم باید بپرسیم...گفت ریحانه مگه نشنیدی گفت کسی سوالی نپرسه...هیچی دیگه مامانم نذاشت که!!!! من بیچاره تا برسیم خونه مردم هی دعا میکردم هی قران میخوندم تو دلم هزار بار با خدا حرف زدم.........................) رسیدیم خونه و بدو بدو رفتم پیش بابام و همه چی رو تعریف کردم و به بابام گفتم زنگ بزن! ماشاالله مگه حریف مامان میشدم...بابام که زنگ زد داشت با رئیس کاروان حرف میزد که یه دفعه گفت:..................................................

فقط ویزای دخترتون ریحانه نیومده!!! وای اینو که گفت من ولو شدم رو زمین و یه دفعه داد زدم و گریه کردم اصلا نمی تونستم جلوی خودم رو بگیرم! من هیچ وقت جلوی مامان و بابام گریه نمی کردم همیشه تو تنهایی هام....ولی اینبار دست خودم نبود خودش سرازیر شد.....
مامانم بدو بدو اومد بغلم کرد و گفت ان شاالله میاد دخترم و از این حرفا...همه یه جوری رفتن تو خودشون تا...روز پرواز:
دقیقا 31 تیر بود: کل فامیل ریخته بودن خونه مون....ساعت پروازمون 7:30 بود!
به همه گفته بودم دعا کنن بیاد..از زیر قران رد شدیم و سوار ماشین شدیم تا بریم فرودگاه: من و بابام و مادر بزرگم و مامانم تو یه ماشین بودیم و بقیه تو 200 ماشین بعدی!!!!! ترافیک شد تو ورودی فرودگاه منم که همچنان ماتم زده به بیرون زل زده بودم تا اینکه چشمم به یه دختره افتاد با دستش زد به شیشه بابام شیشه رو داد پایین گفت: عموتو رو خدا بهم کمک کنین بابام یه صد تومنی میداد بعد مامان بزرگم گفت نه بیا این 5هزار تومنی رو بده بابام گفت نه...اخه این زیاده به هر حال 5تومنی رو به دختره داد....من همین جوری داشتم به دختر کوچولوه نگاه میکردم که یک دفعه زل زد تو چشام و گفت براتون دعا میکنم!!!
منو بگو چشمام 8تا شد دوباره زدم زیر گریه البته کسی نفهمید چون اروم گریه میکردم...
همه وایساده بودیم تو جلوی در فرودگاه که یه دفعه دختر عمم بدو بدو اومد و داد زد: ریحانه ریحانه گفتم:کوفت چته؟ گفت ویزات اوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووومد...چی بگم؟؟؟ اصلا نمی تونم حال اون لحظه ام رو توصیف کنم فقط اررام ارام اشک میریختم و تو دلم می گفتم اخه خدایا چجوری جواب این لطفتو بدم اصلا یه حال خاصی داشتم که با کلمات نمی تونم وصف کنم....
رفتم بلیط و ویزا رو از رئیس کاروان گرفتم...و سوار هواپیما شدیم و...و...........و.............و............و.........................
اهان قبل اینکه سوار هواپیما بشیم وارد سالن انتظار شدیم من تو همون حال و هوا بودم و داشتم واسه خودم راه می رفتم و با خودم حرف میزدم اخه انقدر شوکه شده بودم عین دیوونه ها...!!!!!! بعد یه هوووو احساس کردم یکی داره منو تو بلند گو صدا میکنه....اااا چقدر شبیه اسم منه!!!!!! بیییییییینگ دووووووووو دوووو ریحانه سادات هاشمی....ریحانه سادات هاشمی ........1000000بار صدام کردن بعد دوییدم تو قسمت اطلاعات پرواز دیدم رئیس کاروان بازن و بچه اش منتظر منه ههههههههه کلی عذرخواهی و تشکر کردم و شناسنامه ام رو گرفتم...........و حالا سوار شدیم
میدونی فاطمه من نسبت به جدم خیلی خیلی خییییییییییییییییییلی تعصب دارم
رئیس کاروان تو کل کشور فقط چند تا پرواز هستن که مستقیما میره جده(مدینه) اونا رو هم خود پیامبر شخصا طلبیده.”()

گفت شاید بخاطر سادات کاروان باشه!!!    

فاطمه خیلی سرت رو درد اوردم خیییییییییییییییلی جاها شو نگفتم خیییییییییییلی جاها.....خیلی سانسور کردم تا این شد!!!!!!!!!!!! ببخشید خیلی حرف زدم.....یه سفر فوق العاده بود هر چی بگم کم گفتم....اصلا نمیشه توصیف اش کرد....

اره دیگه بعد که تو کلاس داشتم تعریف میکردم فقط عین ابر بهار گریه میکردم....و با هق هق تعریف میکردم(هی وسطاش این معلممون یه چیز مزخرف میگفت من اعصابم داغون میشد) بعد که تموم شد سرمو اوردم بالا دیدم همه بچه ها دارن گریه میکنم...

جلسه بعد که دوباره ادبیات داشتیم گفت بیاید انشا بخونید.....که دوستم گفت خان تو رو خدا ریحانه رو نیارید که کل کلاسو به گریه میندازه


یه خبر: امسال دوباره دارم میرما اجی یا عید یا تابستووووووووون....

خیلی از جاهای مهم رو نگفتم...........نمی دونم چقدر خدا رو شکر کنم...(عاشقشم تنها عشق
 ابدی منه)

اهان نگفتم چرا ویزام دیر اومد: وقتی تو مدینه بودیم فهمیدم وقتی فهمیدم قیافم دیدنی بود!!!! نگو تو کاروان ما 2تا ریحانه هاشمی بوده
اما..... من ریحانه سادات هاشمی بودم و اون دختره ریحانه هاشمی گلی بود!!!!! یه چیز جالب تر: همه چیمونم عین هم بود گوشی رنگ گوشی کفش و...........شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن یعنی دیگه قیافه مامانم اینجوری شده بود از حیرت؟



حالا واقعا همه رو خوندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟





[ پنجشنبه 3 اسفند 1391 ] [ 10:08 ق.ظ ] [ ریحانه ] نظرات



      قالب ساز آنلاین